|
مثل شمع نیمه جون داره میسوزه تنم کسی باور نداره این تن خسته منم خیره مونده به افق چشم انتظار من هم زبون شعله هاست داد من هوار من قصه ی زندگی من قصه ی ماه و پلنگ قصه ی رفتن و موندن قصه ی شیشه و سنگ شب به پایان نرسونده شعله ی آخر من صبح صادق هم دمیده روی خاکستر من شعله از سرم گذشت آشنایی نرسید قطره قطره شد تنم در فضای شب چکید هر چه گفتم نشنید کسی جز سایه ی من تو که با من میمیری سایه فریادی بزن بی صدا سوختم و ساختم در دل این شب درد از تنم چیزی نمونده غیر خاکستر سرد غیرتم میکشدم اما روشنی بخش شبم میرسم به صبح صادق با همه تاب و تبم مثل شمع نیمه جون لحظه لحظه جون به لب داره میسوزه تنم بی صدا در دل شب اوج التهاب من آخرین لحظه ی شب پیک صبح شب شکن میرسه خنده به لب تا شب از پا ننشست صبح صادق ندمید تنم آسوده نشد تا به آخر نرسید خداحافظ دوستان + نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 2:31 بعد از ظهر توسط نازی |
من امشب سراپا زمستانیم اگر تو نیائی به مهمانیم دلم سرد و در بستر احتضار و خشکیده چشمان بارانیم خدا را یک امشب بپرس از خودت چه شد عاقبت حال زندانیم به موجی ز چشمان دریائیت کشیدی به گرداب حیرانیم بگو تا بگویم بر آن زنده یار صفیر پر آشوب طوفانیم + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 12:13 بعد از ظهر توسط نازی |
درود دوستان عزیز. دوستانی که منو مورد لطف قرار میدن و به وبلاگ میان و نظر میدن عدم حضور من در وبلاگشون رو حمل بر بی توجهی نکنند. من برای یک یا نهایت دو ماه نیستم و متاسفانه در این مدت اصلا به اینترنت دسترسی ندارم. برای همه شما دوستان عزیز آرزوی شادکامی میکنم.. و همه شما رو به خدا میسپارم. در پناه مهر باشید. + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 1:19 بعد از ظهر توسط نازی |
درود به شما دوستان عزیزم مستانه یکی از دوستان خوب من این شعر رو برام تو کامنت گذاشته بود و من دوست داشتم که شما دوستان عزیزم خواننده ی این شعر زیبا باشید از تو ممنونم مستانه به خاطر شعری که به من ناچیز هدیه دادی.
آهای آفتاب کجایی؟ + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 3:57 قبل از ظهر توسط نازی |
من به اندازه ی غوغای شما تنهایم من چو آرامش آغاز بلا تنهایم شب چشمان مرا چشم شما هیچ ندید من غریبانه به دنیای شما تنهایم شب تنهائی من بیوه ی ماتم زائی ست نه صدائی، نه ندائی، نه کلامی، تنهایم دل آئینه ی من بهت غبار آگینی ست پس این پرده ی سربی هوا تنهایم من ز دامان کویر تا لب بحر حضور پر یک جرعه ی شوق همه جا تنهایم پر و بالی نزدم، حجم نفس کشت مرا کمکی، مرغک آزاده رها تنهایم به که رو کنم و به که بنالم از خویش که غمم هست و ندانم که چرا تنهایم + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 7:39 بعد از ظهر توسط نازی |
|