|
من همون پرنده بودم که تو دست تو اسيره
به خودم گفتم که اينبار واسه رفتن خيلی ديره واسه اون نگاه مستت توی قلبم خونه ساختم برای داشتن عشقت همه زندگيمو باختم کاش توی دريای عشقت برا من هم جايی داشتی توی چشم پر ز دردت لحظه ای تنهام ميذاشتی گفتی از موندن تو عشقت چيزی جز ماتم ندارم اما من گفتم تو دنيا چيزی جز چشمات ندارم وقتی از عشقم گذشتی مرد دلم تو دشت سينه قلبمو دادم به غربت سهم من تو عشق همينه بيا با غم نگاهت من ميخوام تو غم بميرم تنها آرزوم همينه واسه اون چشمات بميرم¤¤¤ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384 1:55 قبل از ظهر توسط نازی |
کاش ميشد فرياد اين عشق لحظه ای آروم بگيره
باورت نميشه اما داره باورم ميميره کاش ميشد صدای بودن توی تاريکی شبهام لحظه ای واسه مرورت خواب دستامو ببينه کاش ميشد مستی عشقت تو سکوت تلخ حرفام باورش ميشد که اينبار واسه رفتن خيلی ديره کاش ميشد نگاه مستت توی تنهايی چشمام واسه يک لحظه نوازش سرشو بالا بگيره کاش ميشد ميمرد نگاهم که مثل قاصدکی پير يه اميد خبر ز چشمات توی دست باد اسيره کاش ميشد اشکهای خشکم حس ميکرد يک لحظه بودن مثل آرزوی بارون روی لبهای کويره کاش ميشد کار نفسهام منو تا اوج شهادت ببره با خود از اينجا کنارت آروم بميره.¤¤¤ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384 1:45 قبل از ظهر توسط نازی |
ديگر کجايی تا ببينی که من برای خريدن پاره ای از روياهای زلال تو خوابهای شيرين
شبانه ام را فروخته ام. کجايی تا ببينی در مرگ آرزوهايمان چندين بار جامه سياه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحيم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آينه شکستم تا حضور تلخ ثانيه ها تکثير نشوند. چشمهايم را دلداری ميدادم ميگفتم باران که دليل نميخواهد امروز يا فردا چه فرق ميکند ؟ اگر قرار به باریدن باشد بيا به رسم دلهای شکسته برايم از دريا و باران بگو . خودم کويرو سراب را خوب ميدانم.¤¤¤ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384 1:37 قبل از ظهر توسط نازی |
تقصير من بود که سراغ سايه را از خورشيد ميگرفتم و سراغ تو را از وسعت دور درياها
سراغ قدمهايت را از راههايی ميگرفتم که هرگز تو را به خواب عبور هم نديده بودند. تقصير من بود که نامت را با عطر ستاره ها بر بالش شب مينوشتم تا آسمان خوابهايم بوی تو را داشته باشد. تقصير من بود که برای آمدنت فال ميگرفتم . نبايد گره خيال و خاطره را از حقيقت روز مرگی باز ميکردم که رويای آفتابی تو برای يک عمر عاشق ماندنم کافی بود.¤¤¤ + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384 1:35 قبل از ظهر توسط نازی |
يادم می آيد آن روز را که روزگارم ابری و بارانی بود . دستی آشنا آمد سايه سار امن
آرزوهايم شد. دستهايم را گرفت و مرا با خود برد. ابرهای خيالی خلوتم را مچاله کرد و مرا با خود برد تا بی نهايت تر ترانه ها. نميدانم شايد آن دست آشنا تو بودی که آمدی............. آفتاب روزگارم شدی خورشيد لحظه هايم که نه ابری بودی و نه طوفانی. تو حرمت همان بارانی که مرا در حضور خورشيد به ميهمانی رنگين کمان برد.¤¤¤ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:30 بعد از ظهر توسط نازی |
وقتی رفتی زندگی يه جور صدای خسته شد ماه توآسمون بود و قحطی روشنايی شد وقتی رفتی دل من چه بی صدا مرد و شکست هميشه مرهم صدات چه بی خيال منو شکست وقتی رفتی همه چی بوی غم دل رو گرفت آبی آسمون عشق همه چيزو ازم گرفت وقتی رفتی تو چشا يه عابرخسته شدم تو دست بيرحم زمون بازيچه غمها شدم وقتی رفتی عشق من دست به دست دلا شد مدينه رويای دل بقيع خاطره ها شد توکه باورنداری ولی من خوب می دونم اين منم ازجون ودل عاشق چشمات می مونم حالا باورمی کنم با دست تو پرپرشدم فقط منم باسادگی عاشق اون نگات شدم وقتی رفتی بغض دل خسته شد و خود رو شکست عشق وسکوت وخستگی تو چشم من منو شکست من که بی تو زندگيم واسه لبا قصه شده تو شبا آسمونم ازگريه هام خسته شده بی تو اما ديگه هيچی واسه باختن ندارم بی تو حتی ذره ای غم واسه مردن ندارم ديگه چه فرقی می کنه بی تو بمونم يا برم تنها آرزوم اينه بدونی عاشقت بودم بعدش راحت به خواب برم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:28 بعد از ظهر توسط نازی |
قبل تو زندگی من يه جورصدای ساده بود قبل تو شبهای من پرازستاره بود قبل تو نبودن عشق واسه من معنی نداشت تو شبا هق هق و گريه واسه دل سوزی نداشت تا تو ازراه رسيدی عشق واسم معنا گرفت روز و شب گريه نبود اما غم تودلم مأوا گرفت يادمه نگاه گرمت برا من آتش غم بود يادمه چشمای عشقت واسه من مونس شب بود من خوش خيال ساده کلبه عشقم و ساختم واسه يک لحظه نگاهت نفس و اين دل و باختم کاش بجای عشق ومستی واسه من ازغم می گفتی کاش می گفتی توی قلبت واسه من جايی نذاشتی تو برام ازغم نگفتی ولی قلبمو شکستی دلموازمن گرفتی ولی با غريبه مستی اگه بوسيدن دستت واسه من يه خاطرست اگه دوری تو ازمن حالا عمق حادثه ست من بااين حادثه وخاطره ها جون می گيرم من با رويای نگاهت توی شبها اسيرم من تماماً روح عشقم منو ازخودم نگير عشق تو نفس به من داد عشقتو ازمن نگير اگه عاشقِ تو بودم، اگه ازتوجون گرفتم اگه با بوييدن رويات زندگی از سرگرفتم تو به روياهام نخند آخرين چيزی که دارم من واسه نگاه گرمت همه زندگيمو دادم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:25 بعد از ظهر توسط نازی |
ببين دارم گريه ميکنم برای فاصله هايی که آمدند و بی هيچ سلام و سوالی ميان
سادگيهای ما نشستند. برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت علاقه ما سايه انداختند. بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های خيس لبريز شود. نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار مينويسند. ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟ به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟ چگونه فراموش کرديم ؟ حالا رويای گريه نشين بغض نکن بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم. ميماندم و به انتظار تو لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم . نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:22 بعد از ظهر توسط نازی |
هنوز ديدن تو از پس اين پرده شفاف اين همه باران اين همه باران اين
همه فاصله به دنيايی می ارزد. هنوز هم حضور اين چمدان خاک گرفته بر درگاه رفتن و باز نيامدن تو و يک نگاه منتظر و ساده آشنا که لحظه آمدنت را خبر می آورد به دنيايی می آرزد. آخر اين نشد که من وجب به وجب کتاب فاصله ها را گريه کنم آنوقت تو اين طور ساده اين طور بی خيال به من و دلتنگيهايم لبخند بزنی. اما هنوز سرخی گونه هايت به وقت هر لبخند بی گاه به دنيايی می ارزد باور کن.باور کن. نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:19 بعد از ظهر توسط نازی |
يادته ميگفتی تو بی من اينجا قفسه
بودنت بدون من کششش يک نفسه يادته نگاه تو گم ميشد تو چشم من دستای عاشق تو رنگ ميزد به قلب من اما اينجا ديگه نيست خبر از قصه تو به شبای عشق من رنگ زده غروب تو بی تو اينجا هر شبم پر از دلواپسی توی لحظه های هجر دل مردگی و خستگی بی تو اينجا هميشه نبض دل يه حسرته قصه شادی من هميشه تو غربته نميخوام قصه بگم از غم و دلواپسی تنها يک لحظه بيا گم بشم تو عاشقی تو که بی من همه حا برق چشماتو ديدن باورت نميشه تو ولی مهری نديدن جون دادم تو عشق تو حتی سردی نديدم به جای قصه عشق گل حسرت ميچينم گله از جور تو نيست شکوه از غربت توست روزو شب زندگيم پر از حسرت توست اگه وقت کردی بيا طاقتم تموم شده بی نگاه تو همه زندگيم حروم شده حباب آرزوهام در حال شکستنه حرف آخر تو هم پر زدن نموندنه باشه من زندگيمو بی چشات سر ميکنم اما تو به من بگو بی چشات چی کار کنم؟ نگو دستاتو من با چشام رونده بودم آخر قصه رو من از اول خونده بودم حالا اينجا همه چی رنگ حسرت ميگيره منو تو آخر راه دلم از غم ميميره حالا هم گر ميبينی بی تو من نميميرم تو بدون هر روزو شب خواب مرگو ميبينم حالا من واست ميگم زندگيم يک قفسه بودنم بدون تو کششش يک نفسه نازی .tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:6 بعد از ظهر توسط نازی |
ميگفتی بی من زندگی رنگی به جز غم نداره
ميگفتی بی من اون دلت ميشکنه تنها ميمونه به آسمون ميخنديدی ميگفتی جز من نميخوای با گرمای دستای من به شهر غمها نميای نميدونم که چی شد کی تو رو از من گرفت واسه شعله های عشق راه دوری رو سرشت من بی ستاره رو به آسمون تو بخشيدی هق هق گريه هامو تو تو دستا ی شب نديدی بارون چشم من ديگه عشقمو يادت نياورد دست پر از ريای تو قلبمو به خدا سپرد لحظه رفتنت ديدم به جای گريه خنديدی قصه غصه هامو تو تو دستای شب نديدی واسه دلت دعا کنم يا غمهامو نگاه کنم؟ چطور با اين دل شکسته ام تو رو بخوام دعا کنم؟ برو ای يار هميشه بی وفا به جز شبا هيچ چيزی از تو نميخوام آخه شبا پر شده از عطر تنت پر شده از بوی هميشه بودنت باشه گلم من واسه تو شب نميخوام يه لحظه از غم نميخوام ديگه به جز به دشت غم به شهر يادت نميام قصه دلتنگيهامو تو چشم عکسات ميخونم به اين شب سياه غم تو خواب غصه ميمونم هميشه هميشه نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:4 بعد از ظهر توسط نازی |
چی بوده قسمت من از اون همه سادگيها
از اون همه محبت و اون اوج دلبستگيها من واست جون ميدادم با همه حرمت عشق ولی تو بودی باعث اون همه دلواپسی ها گفتی هميشه ميمونی با همه عشق و اميد ولی تو خواستی که برم با اون همه بی مهری ها تو گفتی بی من زندگی غم رو به خونت مياره ولی حالا ميگی برو با اون همه سنگدليها زندگی يه بازی بود تو اون شب دستای تو من يه عروسک بودم تو اون همه عاشقيها من ديگه حرفی ندارم ميرم ولی يادم باش قسمت من بوده سکوت پبش همه رفتنيها چی به جا مونده ز من از اون همه ناز و غرور يه کوله بار حسرت و يه کوه از خستگيها نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:2 بعد از ظهر توسط نازی |
من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم من که ديگر کنار اقليم اين روياها به خواندن همين گريه های يواشکی قانعم. تو هم اينطور نمک به زخم بی کسيم نپاش. بگذار با تکرار همين ترانه های ساده سر کنم . بگذار سبد خنده ها از آوار گريه های من بوی باران بگيرد. برای تو چه فرق ميکند؟ گاهی همه خنده ها و گريه ها ادامه همين سکوت هزار ساله است. چقدر در تاريکی و تنهايی شعر نوشتن خوب است. اگز در اين ترانه ها فرياد هم بزنم کسی نميشنود . اگر حتی در ناباوريشان بميرم کسی گريه نميکند. اگر از تو بخواهم که بر گردی و بمانی هيچ کس سادگی و خوش خياليم را ملامت نميکند. اين ترانه ها را دوست دارم که واگويه ای از خلوت و تنهايی هميشگی منند حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی. نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 7:0 بعد از ظهر توسط نازی |
آنچه از آن گفتگوی دور آن گلايه های گهگاه در خاطر اين خانه خاموش ديروز هنوز باقيست همين جمله ساده نميخواهم ببينمت در ميان آوار آن همه کلمه بود.حالا نميشد اين بار بعد از تحمل بسياری بهانه های من بيايی و بی واژه برگردی؟ حالا هر بار پس از مرور ترانه هايت انقدر آرام گريه ميکنم که اين ترانه های بی توهم صدای من را نشنوند . انقدر آرام که خلوت خواب oيابانهای بی عبور بر هم نخورد اما تو به من نگو که طنين هق هق ترانه هايم را از پس پرده های باران خورده اين روزها نميشنوی. نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 6:19 بعد از ظهر توسط نازی |
|