|
روی بام خیال تو با دستانت رازی سرودی و من چشمانم با چشمان ستاره هم خانه شد با هرثانیه ز پژمان تو قطره های اشک ز بغض دریای چشمانم جاری شد تو نغمه بدرود را در گوشم زمزمه کردی و من در قلعه رویا ز آسمان عشقم گوشه عزلت گزیدم و به ستاره معتکف شدم شاید برایم جشمانت را تداعی کند و نوازش نگاه گرمت را یاد آور باشد. تو رفتی و شاید ستاره دگر گزیدی و یاری دگر ولیک من سالها پیش به عشقم به قلبت به ستاره ایمان آوردم و ثانیه به ثانیه عشق را در دل ستاره جستجو کردم تا شاید از دلت برایم پیغامی بخواند . افسوس که آسمان عشق ابری شد و ستاره به کاشانه غربت کوچ کرد و مرا تا اوج بیراهه های سرگردانی عشقت کشانید. من در گوشه آسمان آشیانه ای ساختم که پر بود ز بوی دستان غریبی و چشمانم را به دل آسمان دوختم شاید ستاره از دروازه غربت نور صدای دلت را برایم بسراید. رفتن تو مرا در کوچه پس کوچه های حسرت و تنهایی جا گذاشت من در گوشه آسمان به آرزویی محال قلبم را به غربت بخشیدم تا شاید نشانی از ستاره بیابم نفسهایم در پی نفسی آشنا تا اوج ماه بالا رفت اما دیگر نه چشمانم سویی داشت و نه ماه نوری تا حتی ستاره را برایم بسرایدو من دریافتم که ستاره نیز با یاری دگر هم آوا شده. کاش میدانستم به ستاره چه گفتی که او نیز مرا در جاده های بی کسی رها کرد و رفت؟ آری من مدتهای مدیدیست در پی رازی که در گوش ستاره سرودی زندگی را رها کردم و با باد هم آواز شدم افسوس که راز تو و ستاره چیزی جر نگاه های اطلسی نگاری دگر نبود. کاش هیچ گاه چشمانم با رازت آشنا نمیشد و دل به ثانیه های انتظار آمدنت خوش میکردم. تقدیر چنین بود که من در پی تو و ستاره ات تا اوج تنهایی دل پیش روم و حال جر خاطره نگاهت در اوج ستاره و دستان گرم او یادگاری ندارم. نفسهایم را هدیه حجله ستاره میکنم باشد که در زمانی بعید ستاره نگاهت را با چشمانم بیامیزد و دستانت نفسهای دل شکسته ام را در یابد. این دم آخر است که برایت میخوانم به ستاره گفتم راز مرا نیز در گوشت زمزمه کند. من تا آخرین لحظه باقی ماندنم در دل ستاره در کوچه پس کوچه های آسمان جنون برای یافتنت به اوج عشق رسیدم وزان پس آسوده خوابیدم. نازی.tn + نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1384 1:5 قبل از ظهر توسط نازی |
ساده گویم بی پر و بال ساده از آغاز بودن
ساده از باور نرگس ساده از غصه بودن غم گلبرگ اقاقی غصه بارون غربت منو از خودم گرفت با تو تا آخر بودن ساده گویم بی تحمل خسته از همیشه ساختن ساده از غربت دستام بی تو تا همیشه بودن غربت چشمات برام موند حسرت هرم نفسهات حسرت قصه دستات بی نگات سوختن و بودن ساده گویم بی پر و بال ساده از عذاب ظلمت بی صدای قلب سردت سهم من مرگ و بودن نازیtn + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384 0:13 قبل از ظهر توسط نازی |
لهجه باران را از یاد برده ام اشکهایم در پس بغضی کال سرخی دل را به رخ چشمانم میکشد در این اندیشه ام که هیچ قاصدکی نوید پای نهادن تو را به سرای خالی دل به گوش آرزوهایم نرساند. آمدی ولیک آمدنت چه بی صدا بود و حضورت چه بی تابم میسازد. خود را گم کرده ام دستانت تنها سایه ای است که آرزوی نوازش را در دلم تداعی میسازد و چشمانت امید یک عشق جاودان را . میدانم بی تو دلم نفس را از یاد خواهد برد.
میدانی باده عشقت را جرعه جرعه سر کشیدم و از دست رفتم من نفسهای این آشنا را دیریست که در انتظارم من هرم نگاه تو را در چشمان آرزوهایم بی تابم برای با تو بودن هر لحظه نفسهای بیهوده را میشمارم. مرا دریاب. بی تو شکسته ام و تو مرا نمیبینی در انتظار یک نگاهم که خواهش دل را به بستر خوابی جاودانه برساند بی تو از دست رفته ام به فریادم رس. تنها با یک نگاه بگذار نگاه تو قفل این تب کرده نفس را این بغض فرو خورده را بشکند باور کن آنچنان مست تو ام که لهجه باران را از یاد برده ام. باور کن که شراره نگاهت مرا در آتش عشق سوزانید تن خشک نفسهای عاشقم سینه پر آلامم را میخراشد. شرار تابستان سبزی بهار زردی پائیز سرمای زمستان بوی عشق میدهند. عشقی که سرا پای وجودم را در هم نوردید و هیچ نگذاشت از وجود من جز یک دل عاشق که در آتش تو میسوزد. به فریادم رس من چنان مست تو ام که لهجه باران را از یاد برده ام نگاه تو صدای باران را در چشمانم ترانه میسازد شاید اشکهایم عطش عشق بی نصیبم را به دل تو روانه سازد. نگاهم کن بی تو از دست میروم نگاهت این عشق را به اوج میرساند من میخواهم در این اوج بسوزم میخواهم تا ابد در این نگاه بخوابم میخواهم در اوج عشق بمیرم. نگاهم کن.نگاهم کن. بگذار در این عشق بسوزم بمیرم. نازی.tn + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384 9:0 بعد از ظهر توسط نازی |
دیگه چشما رنگی از دل نداره .......دوستیها فرصت موندن نداره دیگه حتی دست پر درد غما ........فرصت یه لحظه رفتن نداره دیگه آسمون شهر دلامون.......حسی از ستاره عشق نداره دیگه وقتی از غما قصه میگیم.........قصمون بوی غم دل نداره دیگه پر پر شدن دست گلا........واسمون یه لحظه ماتم نداره دیگه نجوای منم دوست دارم.......حاصلی به جز صد افسوس نداره دیگه از زنگ صدای سرد تو.......قلب من یه لحظه آروم نداره دیگه از مرگ نگاه عشق تو.........مردنم چیزی کم از من نداره دیگه بعد از رفتنت اینو بدون........غصه های این دلم یه لحظه هم خواب نداره نازی.tn
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384 9:8 بعد از ظهر توسط نازی |
با تو ........... با توروزهایم را به دل مهتاب سپردم با تو کنار شمیم آرامش نشستم شام مهتابم را دستان بی نوری ارغوانی کرد و من ماندم بی تو بی تو.............. بی تو شبهایم را به بوی حسرت سپردم رویای بی نصیبم را در کنار شقایق به خاک سپردم و......... و بودن را از یاد بردم نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384 9:2 بعد از ظهر توسط نازی |
ترانه بودن من بی تو سراب میشود تو رفته ای و بعد تو نفس حرام میشود ای عابر گذشتنی صدا شکسته در گلو پس از نگاه رفتنت بودن حرام میشود مونس هر لحظه من زخمی نشسته بر دلم که با نگاه مست تو گویا شفا میشود ای بغض دیرینه من بشکن که با شکستنت شاید بسوزد آن دلش دردم دوا میشود باران چشم من ببار که با صدای نم نمت چکاوک خسته دل بی تو فنا میشود قصه دلتنگی من بخوان که با خواندن تو این دل شوریده من با تو رها میشود عشقی نشسته در دلم که بعد تو مانده ولی با این دل شکسته ام هر لحظه آه میشود نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384 8:59 بعد از ظهر توسط نازی |
من از انتهای شب می آیم از حسرت گلبرگ رازقی از آنسوی شب زدگی دل از راز بی راز نرگس. از هیاهوی پنجره های خاموشی از حنجره تاولزده و بی صدای فریاد از انتهای نیستی می آیم از هق هق بی امان نیزار تنهایی از لبخندهای زهر آگین خلوت بی کسی. از آنسوی شراره ظلمت از آنسوی رنگین کمان تاریکی از فراسوی بغضهای تفدیده قلبی خسته من از انتهای جویبار اشکهای خشک و از خطوط در هم و سیاه بر روح زندگی می آیم .از شبانگی روشنی خیالی از درماندگی پاهای خسته زورق نفس. من ار انتهای دشت چنگال بغض می آیم از آنسوی ارمغان تا همیشه خاموش تا ابد سکوت از زنجیرهای نا گسستنی بر پاهای قاصدک از سکون باد از مرگ صدا. از هر جا که باشم راهی هر جا که باشم قربانی سکوت حنجره خسته دلی هستم که فریادم را به یغما برد. غارت شده حادثه دستان کویری غم. راهی دشت خاکستری نفسهای بی همنفسم . راهی خویگری به مرگ شقایق به باور چشمان خیس غروب . به سکون تاریکی و ظلمت به خفتگی گره های کال بغض. من از هر جا که باشم راهی هر جا که باشم راهی آخر قصه راهی عذاب و غصه تا ابد فریادی خاموشم. من فریاد خاموشم نازی.tn + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384 0:8 قبل از ظهر توسط نازی |
من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم من که ديگر کنار اقليم اين روياها به خواندن همين گريه های يواشکی قانعم. تو هم اينطور نمک به زخم بی کسيم نپاش. بگذار با تکرار همين ترانه های ساده سر کنم . بگذار سبد خنده ها از آوار گريه های من بوی باران بگيرد. برای تو چه فرق ميکند؟ گاهی همه خنده ها و گريه ها ادامه همين سکوت هزار ساله است. چقدر در تاريکی و تنهايی شعر نوشتن خوب است. اگز در اين ترانه ها فرياد هم بزنم کسی نميشنود . اگر حتی در ناباوريشان بميرم کسی گريه نميکند. اگر از تو بخواهم که بر گردی و بمانی هيچ کس سادگی و خوش خياليم را ملامت نميکند. اين ترانه ها را دوست دارم که واگويه ای از خلوت و تنهايی هميشگی منند حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی. نازی.tn + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 8:20 بعد از ظهر توسط نازی |
همه فاصله به دنيايی می ارزد. هنوز هم حضور اين چمدان خاک گرفته بر درگاه رفتن و باز نيامدن تو و يک نگاه منتظر و ساده آشنا که لحظه آمدنت را خبر می آورد به دنيايی می آرزد. آخر اين نشد که من وجب به وجب کتاب فاصله ها را گريه کنم آنوقت تو اين طور ساده اين طور بی خيال به من و دلتنگيهايم لبخند بزنی. اما هنوز سرخی گونه هايت به وقت هر لبخند بی گاه به دنيايی می ارزد باور کن.باور کن. نازی.tn + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 8:19 بعد از ظهر توسط نازی |
سادگيهای ما نشستند. برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت علاقه ما سايه انداختند. بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های خيس لبريز شود. نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار مينويسند. ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟ به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟ چگونه فراموش کرديم ؟ حالا رويای گريه نشين بغض نکن بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم. ميماندم و به انتظار تو لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم . نازی.tn + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 8:16 بعد از ظهر توسط نازی |
آرزوهايم شد. دستهايم را گرفت و مرا با خود برد. ابرهای خيالی خلوتم را مچاله کرد و مرا با خود برد تا بی نهايت تر ترانه ها. نميدانم شايد آن دست آشنا تو بودی که آمدی............. آفتاب روزگارم شدی خورشيد لحظه هايم که نه ابری بودی و نه طوفانی. تو حرمت همان بارانی که مرا در حضور خورشيد به ميهمانی رنگين کمان برد. + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 8:14 بعد از ظهر توسط نازی |
سراغ قدمهايت را از راههايی ميگرفتم که هرگز تو را به خواب عبور هم نديده بودند. تقصير من بود که نامت را با عطر ستاره ها بر بالش شب مينوشتم تا آسمان خوابهايم بوی تو را داشته باشد. تقصير من بود که برای آمدنت فال ميگرفتم . نبايد گره خيال و خاطره را از حقيقت روز مرگی باز ميکردم که رويای آفتابی تو برای يک عمر عاشق ماندنم کافی بود. + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 8:13 بعد از ظهر توسط نازی |
شبانه ام را فروخته ام. کجايی تا ببينی در مرگ آرزوهايمان چندين بار جامه سياه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحيم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آينه شکستم تا حضور تلخ ثانيه ها تکثير نشوند. چشمهايم را دلداری ميدادم ميگفتم باران که دليل نميخواهد امروز يا فردا چه فرق ميکند ؟ اگر قرار به باریدن باشد بيا به رسم دلهای شکسته برايم از دريا و باران بگو . خودم کويرو سراب را خوب ميدانم.¤¤¤ + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 8:12 بعد از ظهر توسط نازی |
دل من میسوزد از پر پر شدن گلبرگهای داغدیده دلم که در قلب آسمان عشق هر لحظه به سرخی گونه هایت پیوند زدم. روح من در گداز است از به یغما رفتن قلبی که برایت از او چتری ساختم تا حرم آفتاب سرخ و سوزاننده و تا ولزده نامردمی قلب تو تا همیشه یگانه ام را به اتش نکشد . من کجای سرزمین رویایی تو جای داشتم ؟ کجا بودم به چه بهانه مرا رها کردی ؟ نمیدانم هر آنچه نفس حسرت در سینه تب دیده و شب زده ام باقیست همان جمله با تو تا همیشه است که امروز به سان تازیانه بر بالهای شکسته ام فرود می آید همچون دستان ثاقب مرگ. چرا رفتی؟ من بغضهای کال باغچه حسرت را چه کنم؟ به این بهانه از نسیم سحر میگریزم که بوی تو را در ظلمت شبانه که تا همیشه با هم همراه است در آغوش تن خسته ام کشم. ندانستم قلب پر شور من در سرزمین غرور تو کفشهای غریبی بود تا با آنها زمین پر ز گناه را در زیر گامهایت به لعنت خدا دچار کنی. زمان چه سوزی دارد وقتی هر ثانیه اش طپشهای قلب تکه تکه شده ام را چکه چکه در غروب چشمانت آب میکند. آسمان چه بی تاب میشود وقتی از تمامی جلالش تنها مرغ سعادت را میخواهم تا با هیچ خواهشی به قلب زندگیت پرواز دهم. زمین هم به حال قلبم که او را همچون حجمی منفور دفن کردی ضجه میزند ولیک چشمانم را همراه نمیبیند .حتی بهانه ای نمیشود تا بارانی شوم مباد مباد که صدای ضجه پر سوز قلبم و حرم نفسهای عاشق و شورش چشمان بارانیم تنها لحظه ای قلبت را بلرزاند. من تا همیشه خاموش من تا همیشه پر سوز دستانم را به تنها ریسمانی که از آرزوهای همیشه محالم ساختم حلقه میکنم و برایت از انتهای دشت و کویر تفدیده قلبم آرزوی عروج میکنم. تا همیشه ماندنی تا همیشه بودنی قلب پاره پاره شده ام هدیه حجله هر لبخند بی گاهت بغض نکن برای قلبی که شکستی بخند که هر لبخندت روح در هم شکسته ام را پیوندیست با هم آغوشی مرگ و نیستی تمامی رویاهایم وسفر آرزوهایم به پایان میرسد. تو چه باشی چه نباشی من مجنون گلهای کاغذی گلدان عشق محالت در سرزمین خون آلود قلبم میمانم و برای بالندگی گلهای امیدت اشکهایم را نثار خاک رویایت میکنم سفر سلامت نازی.tn + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 5:36 قبل از ظهر توسط نازی |
ميرسد روزي كه فرياد وفا را سر كني این شعر از وبلاگ یکی از دوستان است اگر خواستید سر بزنیدlovedragon + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 1:4 قبل از ظهر توسط نازی |
میتونم ماه و تو خونت بیارم میتونم خورشیدو آتیش بزنم کفشای خسته غربتو بکن
من واست از حادثه پل میسازم تویی بارون روی گلبرگای خسته تنم سرخی عشقو به گونه هام ببخش. راه تو بی انتهاست میتونم جاده آرزوت باشم واسه تو از انتهای آسمون گل بیارم میتونم ستاره ها رو بچینم توی آسمون قلبت بکارم. میتونم همسفر قصه زندگیت باشم بیا و عشقتو به دستام ببخش. من میشم قشنگترین حادثه روح تموم زندگیت وقتی تو نگام کنی بگی که با من میمونی. دست تو گلدون رویاهام شده چشم تو تمام زندگیم شده وقتی با من میخونی غم تو دلم نمیمونه. نرگس مست توام عاشق چشمای تو بوی غربت نمیده معنی نگاه تو نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1384 11:42 بعد از ظهر توسط نازی |
اگه شاه همه ماهیها باشی من میام تو قعر دریا میمونم اگه تو نبض پرنده ها باشی دلمو رو بال بلبل میخونم اگه بارون روی آرزو باشی غممو با اشک رویا میشورم اگه تو تنهافقط رویا باشی تو بدون تو خواب و رویا میمونم اگه تو روزن غصه هاباشی قلبمو تو قاب غمها میشونم اگه تو خدای ظلمتم باشی تا ابد تنها مریدت میمونم اگه تو قاصد مرگمم باشی اشهد و با لب خندون میخونم نازی.tn + نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1384 7:55 بعد از ظهر توسط نازی |
آخرین ستاره شب طلوع کرد و تو خاموشی تا کجا جاده تنهاییم را فریاد کشم و تو نباری چقدر رنگ یادت را به نگاهم بخشم و تو نیایی تا به کی دربغ و درد نوشم و تو نبینی چقدر به آینه خاطراتم سنگ زنم و تو نشکنی شبم بر لب طاقچه تشنگی هوای بودنت را غبار گرفت پر پرواز یادت را لب مرگ بودنت را بوسه میدهم خاموشیت واژه های بغضم را میشکند بهانه چشمان بارانیم آمدم باریدم نبودی با خاطرت کنار حسرت نشستم و با همیشه رویای بودنت رو به خود در خود شکستم نازی.tn + نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1384 7:49 بعد از ظهر توسط نازی |
سلامی به بلندای آفتاب سرخ سلامی به گرمای هرم نفسهای عاشق تو که بهترین
دلیل بودن من است. ساده ترین و زیبا ترین بهانه برای این نفسهای دمادم تویی این بهانه را فریادی نساز که درکوله بارم به سکوت بدل شود که من تاب بی تویی را ندارم. من برای با تو یکی شدن تمامی نفسهای بی تو را لحظه به لحظه میشمارم. مرا دریاب ای همه من مرا دریاب. نازی.tn + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1384 0:39 قبل از ظهر توسط نازی |
شط گیسوی تو دریا منو از خود بی خودم کرد موج دل یک همسفر داشت رفت و از تو بی برم کرد صبح صادق چون خرامان به سکوت غم رسید با منو عاشق شدن به سلام شب رسید من پر از رویا شدم تو پر از غوغا شدی من سرا پا گم شدم تو برام سپیده ای کاذب شدی تو برام بوی شقایق تو برام فرهاد قصه تو برام اوج ستاره تو برام حسرت و غصه منو با عاشق شدن برام از لیلی شدن گفتی منو به دشت جنون بردی ولی با ویرانگی راندی ای که حس دست تو پر از بوی خیانت من میخوام با دل برم تا اوج شهادت من سرا پا همه آیه آیه دلبستگیها کوله بارم پر ز غربت حسرت و دیوانگیها ای تو حس کوچ این عشق بیا از دلم گذر کن دل پر از حسرت و غم شد بیا با جانم سفر کن نازی.tn
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1384 0:8 قبل از ظهر توسط نازی |
یاریم ده ساربان بی مهر تو من فانیم سجده گاه من تویی بی می کجا من ساقیم؟ ساغر هستی تویی محراب مهر من تویی تو شراب عشق و تو ساقی مراد من تویی دیر و خراباتت اگر آتش زند بر خرمنم آشنای قبله ام در سماع عشقمو نارگاه خرمنم فیض حضور تو مگر روشن کند راز فراق خون دل مطرب عشق زینت کند خوان فراق سایه فکن بر این دلم ای پاسبان کعبه ام گشته مدینه پر زخون من باقی از این خانه ام بزم دل بلبل تویی لعل لب گلخون تویی آخر کجا باور کنم غم خانه هجران تویی می بده ای ساربان جام دلم طوفانی است رهبرو شاهد تویی مهرم به تو ربانی است در خراباتم بگو در راه بی راهم بگو در سکوت عشق تو هم خوان شیطانم بگو راز ملایکها تویی جانان جان من تویی ساغر و مطرب و می شرب مدام من تویی یاریم ده ساربان بی عشق تو من فانیم محراب مهر من تویی با عشق تو من باقیم نازی.tn
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1384 1:52 قبل از ظهر توسط نازی |
|