|
نور رفت و گره بر روح عشق بماند
ماه رفت و سجده بر تربت عشق بماند روز رفت و غبار پنجره رو نگرفت شام رفت و غم بر کویر عشق بماند مهر رفت و شراب آرزو خشک نشد شوق رفت و جان بر تن عشق بماند شب رفت و خمار بامداد نشکفت سکر رفت و مستی بر دل عشق بماند کام رفت و شیشه رویا شکست جان رفت و ز من تنها همین عشق بماند نازی.tn + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1384 1:25 قبل از ظهر توسط نازی |
بیا تا برات بگم قصه غصه عشق قصه یه شب زده که شده خراب عشق قیل و قال لحظه ها پر پرواز منه ساقی دریا تویی با صدای پای عشق نم نم بارون مهر چتر آرزو شده ساحل رویا تویی با نوای مرغ عشق لحظه های هر طپش روح خاموش منه رفتی و گریه ها موند تو شبای درد عشق شیفته فریاد زدن شوق لحظه لحظه ام سوختم و ساختم ولی منمو مستی عشق قصه ما به سر رسید قصه غصه عشق غصه خاموش من که شده قصه عشق نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384 3:39 بعد از ظهر توسط نازی |
دیریست فاصله هاست بین دستان تو و ویرانه های دل من.چه بی تابانه از اعماق چشمانم گرمی خواهش دل تو را فریاد زدم ولیک نمیدانی چه سان سهل و آسان دروازه های نگاه عاشقم به سنگ دلت بر خورد و چه نومیدانه راهی دیار غربت و فراق شد. من از تو و دلت گذشتم به خاطر تو. تو از منو دلم گذشتی به خاطر او. او کیست نمیدانم از آغاز هم ندانستم که تو عشقت را در حریم صدفی پیچیدی در ژرفنای دلی ساده که من عاشقش بودم و من زمانی رسیدم که عشقت مرواریدی شد بیتاب و به دور دل او پیچید و باقی ماند. من ندانستم که دیگر دیر است امروز میدانم که تو رفتی و هیچگاه باز نخواهی گشت اینک با تمامی تار و پود تنم فریاد میزنم نازنین تا جان در تنم باقیست در وادی غربت و تنهایی و فراق برای خوشبختی و بقای عشقت دعا میکنم. نازی.tn + نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384 10:30 قبل از ظهر توسط نازی |
دیریست تنها مانده ام بلور لحظه های بودنم در پی رگبار تشنگی کویری ام ترکی برداشت که هرم نفس هیچ عاشقی برای او پیوندی نیست لحظه با طراوت دلبستگیم در تاریکی و ظلمت غربت آوایی ناشناس شکست و شکوفه محبتم در نفس باد خزان پروازی ابدی را سلام گفت نفس گرم دل خسته و رمیده ام که در پی نوید یک قاصدک به در خانه مهر تو رسید به تنی پر ز برهوت نگاه عاشقت تبدیل گشت. میدانی دیریست تنها مانده ام ریشه پژمان تو در نگاهت خفته بود نگاه حقیقت جوی من در صدایت مرده بود. لحظه رسیدن نگاه من به چشمان پر غوغای تو رفتن تو شکست و پر پر شدن شکوفه امید را در گوش من نجوا نمود. تو رفتی و با صدای پر فریب خود قاصدک را به سوی یاری دگر آواز دادی . تا کجا؟ تا کجا جاده راهی بودنت صدای امتداد را پر ترنم میسازد. تا کجا پروانه بودن لحظه های همچو منی در کویر دلت بال و پر خواهد زد. میمانم . من در انتهای جاده خستگیت به انتظار قاصدکت میمانم . آری به امید شکستن دل تو ای پر ز فریب و ز ریا به انتظار میمانم نازی.tn
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 2:8 قبل از ظهر توسط نازی |
دیگه چشما رنگی از دل نداره دوستیها فرصت موندن نداره دیگه حتی دست پر درد غما فرصت یه لحظه رفتن نداره دیگه آسمون شهر دلامون حسی از ستاره عشق نداره دیگه وقتی از غما قصه میگیم قصمون بوی غم دل نداره دیگه پر پر شدن دست گلا واسمون یه لحظه ماتم نداره دیگه نجوای منم دوست دارم حاصلی به جز صد افسوس نداره دیگه از زنگ صدای سرد تو قلب من یه لحظه آروم نداره دیگه از مرگ نگاه سرد تو مردنم چیزی کم از من نداره دیگه بعد از رفتنت اینو بدون غصه های این دلم یه لحظه هم خواب نداره نازی.tn
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1384 6:59 بعد از ظهر توسط نازی |
قبل تو زندگی من یه جور صدای ساده بود قبل تو شبهای من پر از ستاره بود قبل تو نبودن عشق واسه من معنی نداشت تو شبا هق هق و گریه واسه دل سوزی نداشت تا تو از راه رسیدی عشق واسم معنا گرفت روز و شب گریه نبود اما غم تو دلم ماوا گرفت یادمه نگاه گرمت برا من آتش غم بود یادمه چشمای عشقت واسه من مونس شب بود من خوش خیال ساده کلبه عشقمو ساختم واسه یک لحظه نگاهت نفس و این دلو باختم کاش به جای عشقو مستی واسه من از غم میگفتی کاش میگفتی توی قلبت واسه من جایی نذاشتی تو برام از غم نگفتی ولی قلبمو شکستی دلمو از من گرفتی ولی با غریبه مستی اگه بوسیدن دستات واسه من یه خاطره است اگه دوری تو از من حالا عمق فاجعه است من با این حادثه و خاطره ها جون میگیرم من با رویای نگاهت توی شبها اسیرم من تماما روح عشقم منو از خودم نگیر عشق تو نفس به من داد عشقتو از من نگیر اگه عاشق تو بودم اگه از تو جون گرفتم اگه با بوئیدن رویات زندگی از سر گرفتم تو به رویاهام نخند آخرین چیزی که دارم من واسه نگاه گرمت همه زندگیمو دادم + نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384 0:13 قبل از ظهر توسط نازی |
میان رفتن و ماندن و عشق معلق مانده ام کاش تنها بند بودنم که روی آن حجابی از عشق و نگاهت را می آویختم شوریده این طوفان نمیشد . کاش دستهای کال باغچه از شاخه جدا نمیشد. کاش میماندی و مرا تا دم آخر نمیراندی کاش میرفتی و چشمان یادت را میمیراندی. کاش مرا تا بیراهه عشقت که میبردی برای یک لحظه حتی عاشق میماندی.
نمیدانی چه تنها مانده ام ای دل. نمیدانی چه آسان مرده ای ای دل. کاش مرا با خود به خرابات گناه عشق نمیبردی. کاش مرا با مستی او به کوی عشق نمیبردی. من تن خسته خود را به گناه عشق آلودم. من دل دیوانه خود را به زخم عشق آلودم. من از دیوانگی سیرم. من از عشق و نگاه و حسرت تو میمیرم. مرا با خود به قعر شب که میبردی کاش نامت را ز یاد دل میبردی. نمیدانی چه خسته میمانم.نمیدانی که با حسرت میمیرم. من از عشق و نگاه و حسرت تو میمیرم. نازی.tn + نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1384 11:52 قبل از ظهر توسط نازی |
|