|
تا کجا باید رفت ؟ وقتی سادگیها بر پرده های حریر گستاخی بی رنگ میشود . وقتی تا آخر دنیا که نگاه میکنم قطره های بودنم ذره ذره ذوب شدن قلب خسته ام را قاب چشمانم میکند. تا کجا باید دوید وقتی پای گذاشتن بر تن خیابان صدای اسکلتهای تنها را در گوش دلم پر میکند. وقتی حتی کوچه ها هم با کفشهایم غریبی میکنند . وقتی چشمانم با اشک بیگانگی میکند. حتی صدای پرنده ای هوای سبزه و گل را زنده نمیکند؟ تا کجا باید رفت وقتی زخمهای تاولزده روح با دستهای پینه بسته هیچ باغبانی هرس نمیشود؟ هیچ قطره ای ژاله ای به روی گلبرگ خسته تنم نمیشود ؟ تا کجا باید دوید تا کجا ؟ حتی گاهی زبان مادری برای مادر هم نامفهوم میشود . وقتی سراب تا همیشه تنها نئشه تن خسته تشنه است ؟ تا کجا باید رفت وقتی هیچ سکوتی را لبان خسته ام نمیشکند؟ وقتی دلشوره های واقعی نگرانیهای خیالی را له نمیکند ؟ تا کجا باید دوید تا کجا باید رفت؟ خسته ام خسته وقتی حتی آسمان ترک خورده پر بغض هم بشارت باران نمیدهد. خسته ام خسته.
نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 11:57 بعد از ظهر توسط نازی |
تمام خاطره های من سیاهند
با لکه های ریز نورانی درست مثل آسمان پر ستاره شب آن روز که تو ستاره صدایم کردی بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟ جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه تو از من دروغ بافته بودی و من از تو گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند حالا چه فرقی میکند که تو مرا سیاه و من تو را زرد یا سرخ بافته باشم ما هر دو پایمال شده ایم نازی.tn + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 1:13 قبل از ظهر توسط نازی |
|