|
چرا باز میگی بمون من دیگه رنگی ندارم تو لحظه های خستگی امید به هیچی ندارم کابوس خیس عشق من گلهای قلبتو سوزوند اطلسی نگاه من دستای قلبتو پوشوند من که گناهی ندارم یه دل دارم یه عشق پاک آتش قلبمو دیدی گفتی بیا یه مشتی خاک اشکای خستمو ببین روح شکستم ببین دستای عشقمو میخوام به اون خدا فقط همین وقتی که خورشید نباشه آسمونو میخوام چیکار؟ بال منو شکستی و میگی واسم ماه و بیار یه مشتی خاک حسرتم یه کوه از خستگیها یه دلشکسته یه غریب قصه غم تنهاییها یا دردمو شفا کن و نگاه عشقو پس بده یا بی صدا بگو برو مرگ و به من نشون بده هوای رفتن تو سرم پای نرفتن رو زمین دنیای غصه ست تو دلم میگی بمون فقط همین نازی.tn
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 0:41 قبل از ظهر توسط نازی |
|