|
دستهای خسته ابر تنهایی پنجره را معنا میکند کاش انقدر جاده صدایم نمیکرد از تنهایی پونه دلگیرم از تنهایی باغچه برای دستهایی که بی صدا مرا به سویی راند که ندانستم پرتگاه لحظه های بودن من بود .کاش با من از صداقت گل نمیگفتی که امروز صدها بار به خود نگویم پس شبنم گلبرگهای زندگیم کجاست؟ کاش از باران نمیگفتی تا امروز پنجره های تنهاییم برای دستهای خالی از رویایشان بیتابی نکنند . تمامی لحظات تاقچه خاطراتم ابریست چمدانم کجاست؟ آیا واقعا جای من اینجاست؟ پنجره غوغا میکند ابرهای پر هیایو مرا میخوانند تنهایی بهتر از گره های کال دستهای حسرت است باور میکنم . باور کنید باور میکنم که پنجره بی عشق و بی باران و بی چشمان منتظر مانده است . آیا کسی مرا از پشت پرچین خیالش تنها برای خودم و به نام حقیقیم میخواند؟ آیا کسی بودنم را بی هیچ خواهشی باور میکند کسی میشناسد آنچه در درون من خسته دل میگذرد ؟ نه . دیریست من و باران و پنجره تنها مانده ایم . اگر من تنها مانده ام گله ای نیست تنهایی این عادتیست دیرین سال با رگهای پینه بسته ز بی کسی قلب تنهایم تنهایی باران را نیز دستان پر قساوت ابر پاسخ گوست اما پنجره امروز برای دستان من که تنها مانده اند تنهاست برای نگاه هایی که دیگر در انتظار دستان آشنایت نیستند پنجره برای خود خواهی ابر تنهاست . کاش میشد دوباره کنار دیوار لحظات با تو بودن را صادقانه از بر کرد . کاش چوب خاطراتت انقدر با قساوت دستان خالی از حرمت صداقت عشق را تازیانه نمیزد . کاش میگفتی اینچنین است بودنت من عشق را باور ندارم . تنها ارمغان جاده با تو بودن تنهایی بود و ناباوری باور من .باری من تنها .باران تنها و پنجره نیز هم .
نازی.tn + نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384 0:34 قبل از ظهر توسط نازی |
دستان هیچ انسانی برایت از عشق نگفت گلبرگ هیچ گونه ای اشکهایت را نفهمید . کدام نی برایت لالایی عشق بود که به سویش پر کشیدی . سایه کدامین دست مرهمت بود که به سویش خواندت و رفتی هنوز باور ندارم رفتنت را کاش دستهای کال باغچه را باور میکردی. زود بود برای رفتنی که آسمان هم تو را رجعت ندهد به دست پاک با هم بودن کاش میماندی و لحظه های ستم را میکشتی چرا رفتی؟ هوای گریه های بی گاهت را نفهمیدند گونه های خیست را ندیدند شفای دردت را کجا یافتی که بی بهانه رفتی بهانه عشق برای پر کشیدن تو پرنده عاشق باید ماندنی میشد کاش میماندی و ثبوت عشق را میدیدی هیچ سلامی بی پاسخ نخواهد ماند ریشه عشق به دست هیچ انسانی خشک نمیشود کاش ذره ای بیشتر آسمان دلت را با نور عشق روشن میکردی آنگاه میدیدی لحظات زجر عشق چه سنگین و زیباست میدانم خسته بودی ولی کاش میماندی و میدیدی هنوز عشق نمرده است کاش به جای کفن سفید جامه ات جامه رزم بود عاشق میماندی و پیروز میشدی عشق همیشه تنها برنده میدان میماند کاش بودی کاش بودم و نمیگذاشتم که به بهانه نساختن بسوزی با این حال روحت شاد که همه ما زجر عشق را چشیده ایم و میدانیم بی عشق میتوان مرد ولی میشود ماند و بی وصال تنها با رویا زیست میتوان در خود ماند ولی تنها نماند کاش نرفته بودی روحت آرام آسمان قلب بی جانت سرشار از عشق باد . دوستان برای میترا یکی از وبلاگ نویسان که به سوی عدم پر کشید دعا کنید شاید شاید آرام گیرد. نازی .tn + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 0:5 قبل از ظهر توسط نازی |
درود بر روزگاری که بی هیچ سلام و سوالی بر سادگی من خیمه گاهی ساختی پر از بوی پر درد غریبی. درود بر خنجری که بر دلم نشاندی و زخمی زدی به عمق عشقی که برایت از آن سایبان آرامش ساختم بی هیچ خواهشی . درود بر کاشانه ای که از آن ویرانه ای ساختی و من آن را سرایی دیدم پر از نگاه پاک با تو بودن و همیشه ماندن . کجا رفتی آرامش سنگین نبض خیانت کجا رفتی؟ هیچ گاه ندانستی چرا به جای آن همه درود بی پاسخ بر تو امروز نغمه ام بدرود است و بس . . آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال . با تو بودن محالی بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم نفسهای بی همدم.چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم باز هم نگفتم درود؟ مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟ امروز چراو به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟ آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟بی تو از دست میروم ولی میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی شاید شاید که اینبار وفادارت جفایت نبیند . . میروم تا تو با تمامی لحظات چو بی من بودنی را دریابی. هیچ زنگاری جز با غم عشق پینه نمیبندد . این بود راز بدرود من همیشگی. من چه با تو چه بی تو سرگشته کوچه های رویای نگاهی هستم که روزی دستان عشق خیالیت برایم از آن قفسی ساخت تا من باشم و ببینم با عشق هم میشود پوسید و مرد . کاش بعد از آن همه رویا و فریب آسمان برای تو از باران بلا نسازد . کاش بعد از آن همه زخم عمیق خدا برایت غم نخواهد . کاش بعد از آن دلریختگی های مدام قلبت ترکی بر ندارد . و کاش لحظه مرگم را نبینی تا ندانی ندیدن آینه چشمان تو که برایم ترجمان عشق و زندگی و نفس و بودن بود مرا نفس به نفس کشت نبینی تا مباد مبادگلبرگ گونه هایت دمی حتی سرخی شرم گیرد آمین. . نازی.tn + نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384 0:8 قبل از ظهر توسط نازی |
اسم من از یاد تو رفت
ای آن که در آینه ای این چهره خسته منم این آه سینه سوز من دیوار سرد فاصله است بین منو هم سخنم فریاد من سکوت تو لب تو باز و بی صدا عروسکی به شکل من غریبه اما آشنا نگاه مات تو به من مثل نگاه دشمنه اسم تو گرمی نداره مگر تنت از آهنه سکوت تو یه فاجعه است برای هم صدای تو شکسته در گلو چرا طنین نعره های تو تو که خود منی چرا غریبه ای برای من منو صدا نمیکنی تو قاب سرد آینه به سوگ من نشسته ای منو رها نمیکنی شکست لحظه لحظه ام یه عادته برای تو پرنده نگاه من اسیر در هوای تو چرا تو که خود منی سکوتتو نمیشکنی به من بگو چه میکشی تو قاب سرد آهنی تو غربت نگاه تو که با نگاهم آشناست یه دنیا حرف گفتنی ولی لب تو بی صداست ولی لب تو بی صداست ستار + نوشته شده در شنبه دهم دی 1384 0:53 قبل از ظهر توسط نازی |
میخواستم زندگی ام در فاصله دریا و کشتزار بگذرد . میخواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش ببندد. میخواستم روح گمشده ام را کنار تاکستانهای زیبا پیدا کنم . میخواستم........... دهانم از کلمات ریز و درشت پر است . کلماتی که میخواهند مشتاقانه به سوی تو بیاییند اگر هیچ گلی ندارم که تقدیمت کنم از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان میسازم و به گردنت می اندازم. از رویاهایم دستکشی میبافم تا بادهای سرد انگشتانت را نیازارند. نمیخواستم مثل بوسه ها فراموش شوم . نمیخواستم مثل ابری تیره با شتاب از بالای سرت بگذرم. نمیخواستم برف پاک کن ها نفس های گرمم را از روی شیشه ها محو کنند . نمیخواستم از پشت بام خورشید پایین بیفتم. دستهایم از گله های ریز و درشت پر است چرا گیسوان آشفته ات را در آینه چشمانم شانه نکردی؟ چرا سیب سرخی را که روی تاقچه اتاقت گذاشته بودم به یاد من نبوییدی؟ چرا با من از کودکی های غریب حرف نزدی؟. میخواستم در اشکهای فرشتگان زندگی کنم و روی دشتهای برهنه ماه راه بروم و حوله ام را بر شاخه درخت طوبی بیاویزم . میخواستم نامت را بر دیوارهای بهشت بنویسم و به پیشواز دستهای سپید پیامبران بروم . میخواستم روزنامه ها را از عطر لیمویی عشق جاودانه کنم . آه ای سرگشتگی همیشه ای تنهایی ناگزیر من چهره تو را در بالهای پرندگان دیده ام . آیا چهره مرا بر سنگهای غبار آلود خاکستری میبینی؟ من کنار انبوه ساعتهای شماطه دار افتاده ام. من بی سرود و بی درود مرده ام. نازی.tn
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384 4:10 بعد از ظهر توسط نازی |
به نام معبودپاییز وعشق ودلبستگی بی بهانه سلام.سلامی به تو ای ملکه باغ قشنگ یاسهای سفید، کبوتر سفید آسمانهای دلپاک، مروارید خفته در صدف وآشناترین پیام زندگی. گاهی تنهایی صورتش را به پس پنجره میچسپاندو من از ترس پرده را کنار نمیزنم،این پرده کنار نزده انعکاس تنهایی من است همانطور که دنیا انعکاس تنهایی خداست.تو با آمدنت چه زیباتنهایی را به دارمی آویزی ودستان مرا در دست میگیری که با هم پروازی داشته باشیم به سوی نا کجا بی فانوس چشمانت جایی راندارم جزهیچ واگردستانم رارهاکنی برای همیشه درجنگل زندگی راهم را گم میکنم.وقتی گل سرخ میخواهد برای پروانه ها جا بازکندنا خواسته دیواره های قلبش ترک میخورد،گاهی شبیه این گل سرخ دوستت دارم. می خواهم با ستاره های چشمت مغرب نو مشرق نو برپا کنم وازبرق نگاهت خورشید راخاکستر سازم،می خواهم با طنین صدایت بشویم بغض باران راوابرها رامفتخرکنم به حضورت.میخواهم از شانه هایت شهری امن بسازم که بالینی باشد برای وسعت دلتنگیهایم، میخواهم خلوت کوچه رابا تومرورکنم وبا توثابت کنم که زمستان زیباست وسفیدمعجزه های مکرریست درعشق. می خواهم با دلت دریایی بسازم سرشارومسرورانه به آن دل ببازم وبادستان تو معنای از خود بیخود شدن را بفهمم ودرتو گم شدن را برای پرستوها ترسیم کنم. مرا ازبودنم بشناس که با تو قسمت کرده ام،مرا ازقصه ام بشناس که باتوقصه هادارم،اگر از عشق میخوانم به دنبال صدایم باش که بیهوده نمیخوانم. تو را چیدم گذاشتمت لای قرآن، صفحه راکه ورق زدم خدا لبخند میزد. نازی .tn + نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384 2:4 قبل از ظهر توسط نازی |
|