|
پشت پر چین خیال تو بودی و یک دنیا امید برای رهایی از سکوتی هزار ساله.آنسوی دریچه باران من بودم و یک دنیا حرف نا گفته برای تو تویی که بی هیچ سئوالی آمدی و روبرویم بر اریکه رویاهایم نشستی میخواستمت مثل تشنه شراب را مثل کولی خواب را و مثل نفس هوا را تو دیدی خواهش هر نفسم چه بی تابانه بر زخمهای پینه بسته دلم مرهم گذارد تا مبادا نگاهت به وقت نوازش قلبم از آنهمه ترک پرواز کند و من بمانم در پس پرچین بی تو من بمانم پشت دریچه بی باران اما نمیدانستم دستانت از من تندیسی خواهد ساخت بی نفس تا تو به هر سان که خواستی پرستشش کنی . کاش میدانستم آنکه هر لحظه برایش نغمه عشق و شور و مستی سر دادی من نبود منی بود که تو برای بت خیالیت میساختی من کجای این شهر عاشقانه خویش راگم کردم ندیده ای مرا؟ من کجای داستان رویاهایت جای داشتم ندیده ای مرا؟ نه من آنم که بودم نه اینم که هستم ندیده ای مرا؟ کاش برایم از نرگس نمیگفتی گلبرگهایم پوسید از بی آبی دستانت کو نمیبینی مرا؟ صدایم گم شد در هوای بی هوایت لبانت کو؟ خشکید دستانم رو به باران اشکهایم کو؟ زرد شد عشق بر اریکه رویاهایم پرچین خیالم کو؟ حال من هستم و همان دریچه ولی بی پایان من هستم و سکوت هزار ساله ولی بی حرف من هستم و همان رویای محال پشت پر چین خیال باز هم با همان نگاه بر قلبم مینشینی پس کجاست فریادهای عاشقانه سکوتم . حال ستایشم کن من متولد شده از تو هستم مرا ستایش کن چون نامم را فراموش کردم دوستم بدار چون آرزوهایم را گم کردم من همانم همان که تو شکستی همان که ساختی ستایش کن مرا من همان بت خیالیت هستم اما اگر جایی نرگسی دیدی خشکیده یاد دیروز من باش اگر قلبی دیدی زخم عشق دیده یاد دیروز من باش اگر رویایی دیدی غم دیده یاد دیروز من باش که من دیروز من بود و امروز کسی گم شده در ناکجا دوستم بدار اما اگر جایی نشانی دیدی از نرگس دیروز بگو دلم برای نرگس تنگ شده گم گشته ام کجا ندیده ای مرا؟
نازی.tn + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 7:56 بعد از ظهر توسط نازی |
|