|
بوی هوس را از تک یاخته های تن نابالغ شکوفه های گیلاس میشنوم . بوی یاس و شمیم سپیده و روزمرگی و شبانگی همیشگی و بدینسان قصلها میگذرند بی هیچ جنبشی. از پشت قله های رفیع شکستگی نمیتوان ثانیه های بودن را باور کرد وقتی هر لحظه از شبها و روزهای درهم و سیاهم بوی تعفن سبزینه گذشتن میدهد بی آنکه حتی برای یک دم زیسته باشم بی حسرت و بی حس مرگ . آرزوها را به دست زورقی دادم که در میانه راه در پی چشمانی وحشی مقصود را گم کرد و بهار آرزوهایم بوی خزان و مرگ سیاه رویا گرفت . موجها صخره های انتظار را میشکست بی آنکه در پس آنهمه تلاطم در هوای رویاهایم پرنده ای پر باز کند و تن به آسمان عشق دهد تا باور کنم پس از آنهمه اندوه سهم من وصالیست عاشقانه. سلولهای نفرین را در دفینه قلب ترک خورده ام دفن کردم تا مباد آه سینه سوزم جغد شوم ناکامی را به آسمان خوشبختیت پرواز دهد . عاشقانه ها را از بر کردم و تو را گم کردم . جرقه های تاریکی را در پس چشمان بیتابت میدیدم بدون آنکه حتی یک لحظه به شفافیت صداقت عشق شک کنم . وفا نیست مرگ است وقتی تمامی لحظاتم پس از آنهمه سؤال و شاید و اما در پس خود بینی هزار توی دستانت هر لحظه شاهد فروریختگیم بود بی آنکه حتی حس کنی تویی بانی تمامی آزارم تمامی حسرت و اندوه و آرزوهای محالم . من و تو تمامی ثانیه های از هم پاشیدن کلبه خوشبختی را میدیدیم و میشنیدیم و من به هوای چشمان رویای عشقت و تو در هوای غروری لجام گسیخته چشمانمان را رو به تمام این وحشیانه ها بستیم . زمانی به خود آمدیم که نفسهای آخر را زیر آوار آنهمه سیاهی بسان تندیس شوم گسستن در دفتر آرزوهایمان حک میکردیم بی هیچ نرمشی و گذشتی. من بی تو در ترانه ظلمت روانه هجوم خستگیها و تنهایی های مدام شدم . سرچشمه عشقم آن نیاز فروریخته در فرهیختگی احساس در فراسوی بغض دستان شراره های مهرم پوسید و من به مرگ بی تو تن دادم تا بدانم و فریاد زنم عاشقانه میمیرم . نازی.tn + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 0:18 قبل از ظهر توسط نازی |
جوهر قلم بر صفحه سپید کاغذ تا خورده بر طاقچه همیشه تنهایی من نقش سپیدی میزند و بس . فریاد در گلوگاه قلم گره خورده بغض این قلم باز نمیشود . آیا کسی به فریاد بی کسان نمیرسد؟ کجایی ؟ برفی است هوای نوشته هایم . نقش خیال میزند رویا بر درگاه همیشه سکوتی که تنها با این سیاهی کلام فریادش کردم . تنهایم مثل ثانیه های تکرار ناشدنی شور عشق. مثل میوه های بر درخت پژمرده باغ متروک. تنهایم مثل حرفهای تاولزده در صدای خاموشی مثل باد به وقت آرامش پیش از طوفان . کجایی تا ببینی بی تو حتی جوهر خوابهایم هم رنگی ندارد . طوفانیم طوفانی که هیچ رگباری دست و دلم را به آرامش دعوت نمیکند . بارانیم مثل هوای چشمان غرور پیچک شکسته به دست باد . عاصیم مثل بغض به هنگام فریاد . مثل پنجره های خاموشی به وقت چشم انتظاری باران . کجایی ؟ دلم تنگ است . دل تنگ مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگینی نشئه مرگ . با تمام تنهایی و بارانی و طوفانی و عصیان باز هم عاشقم . عاشق یک لحظه از نگاه بودن در نبض نگاه تو . عاشقم . عاشق . نازی.tn + نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385 2:22 قبل از ظهر توسط نازی |
|