|
کاش میشد گریه کنم برای این دل که شکست که شکست و گریه هاش تو قاب چشمام پینه بست کاش میشد داد بزنم تموم درد قلبمو ولی نمیخواد بشکنه این بغض غم سکوتمو همه غریبن با دلم تو هم که بی زبون شدی چشمامو تر کن ای خدا تو هم ازم خسته شدی؟ اگر فقط میذاشتی تو دردامو فریاد بزنم عرشت میلرزید ای خدا اگر غمو داد میزدم چی میشد فقط یه بار دردامو مرهم بکنی بهم نگی صبور باشم گریه رو همدمم کنی؟ چرا باید صبور باشم وقتی دلم بارونیه وقتی نمیخوای ببینی بنده ات رو به ویرونیه تا کی باید ناله کنم؟ آخه خدا کو زندگی؟ پس کی جوابمو میدی؟ خسته شدم از خستگی تنها و بی کسم خدا زخمی و خسته ام ای خدا نگو بهم صبور باشم صبری نمونده به خدا نازی.tn + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 7:2 قبل از ظهر توسط نازی |
دوست دارم مثل تو باشم عروسک نمیخوام ازت جدا شم عروسک تو چشات خیلی قشنگه اما پلک نمیزنی مثل من روزی هزار بار تو خودت نمیشکنی خوش به حالت که تو سینه قلب عاشق نداری دیگه ترس از این نداری دلتو جا بذاری تو که عادت نداری تقدیر و قسمت نداری با وجود خوشگلی فکر خیانت نداری آخه هیچی نمیدونی از غم این روزگار تو چشات اشکی نداری که بگم واسم ببار دوست دارم مثل تو باشم عروسک بی خیال همه چی بازیچه باشم عروسک نازی.tn
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 2:49 قبل از ظهر توسط نازی |
این دل نوشته ها حدیث ویرانی منست. نالان مباش این سیاهیها سالهاست که با منست. مینویسم غزلی اما شور و حال مرد تو که نیستی در من حس و حال مرد. وقتی نیستی تنها تیرگیست زندگیم اگر بودی رنگی دگر میگرفت بندگیم. گفتم پر بگیرم از دیار عاشقان که اینجا جای مجال نیست بر ساده دلان. وقتی که معیار عشق سنگ بودن است وقتی نگاهت سردو تهی بی رنگ بودن است پس نخوان دفتر پیر مرا گوش مده غزلهای دلگیر مراوقتی من مثل برگ زیر پا له شده ام وقتی حتی صدای خرد شدنم را نشنیده ام من با چه شوقی غزل بگویم اصلا لعنت بر من برای چه میخواهم بگویم. در انتظار و تنهایی سوخته ام حالا تو بگو من چگونه دل دوخته ام حالا تو بخوان این غزلهای بی صدا را حالا تو بمان و ببین دل سوخته جان را تو میخوانی و من صادقانه مینویسم این چند غزل را من عاشقانه مینویسم. از غم نبودنت پاره پاره شد دلم در تمام لحظه ها سوختم فریاد بر لبم. بگذار صادقانه بگویم خسته ام بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام. بیزار از خود و دفتر پیرم بیزار از شب و از سیاهی و از ماتم دیرم. هر بار ساعتها زمان را اعمال میکنند انگار در دلم خنجر زهر آلود پنهان میکنند دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست دیگر قلبی در انتظار زیستن نیست غمها مرا به ابتذال و سیاهی کشاندند دیگر امیدی به زندگی کردن نیست دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند اینجا تمام مردمان با دوستی خنجر میزنند اینجا دلم در انتظار کیست؟اینجا جای من دیوانه نیست. من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود میشوند این تیرگیها روزی پر نور میشوند . زیرا که بیهوده نشسته ام . در این اتاق نیست هیچ راه عبور . من میمانم گر چه کار من سوختن است هر جا که پای گذارم کار دل انتظار بودن است از گریستن غمهای دل ,دل آرام نمیشود کاری دگر نمانده پس گریستن بهتر است . هر جا شب باشد دل گریان آنجاست زیرا گریستن در شب زیباست . توی ثانیه های غصه و درد یک دل و تنها میمونم ما دل خوشیم با سیاهی با کار شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن . من تو را تنها گذارم تو گریه کن. نازی.tn + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 2:45 قبل از ظهر توسط نازی |
یعنی این تویی عزیزم که میگی دوستم نداری؟ این بود عشقی که میگفتی اینجوری تنهام میذاری؟ یعنی این تویی که میخوای بری واسه همیشه نه نه این یه دروغه من که باورم نمیشه ولی نه انگار که راسته نگاهاتم اینو میگه شدی مثل یه غریبه بردی از یاد منو دیگه دیگه از من نمیپرسی که چرا گریونه چشمام یعنی این تویی که میگی به جهنم همه اشکام عاشقیم حلالت اما حرومت دلی که بردی وسط این همه تکرار منو دست کی سپردی؟ یعنی این تویی عزیزم که میگی دوستم نداری؟ این بود عشقی که میگفتی اینجوری تنهام میذاری؟ یعنی این تویی که میخوای بری واسه همیشه نه نه این یه دروغه من که باورم نمیشه نازی.tn + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 1:1 قبل از ظهر توسط نازی |
|