|
اگه برم اگه برم رنگ گریه با صدامه اگه نرم اگه نرم روز مرگ خنده هامه نمیتونم رها کنم خودمو از این اسیری کجا برم کجا برم زنجیر غمت به پامه به من بگو بگو به من دیروز برات چی بودم عروس حجله بسته امروز برات چی هستم عروسک شکسته دستای تو دیگه دست یه مهربون نیست حرفای تو دیگه حرف یه مهربون نیست وای چه میدونی چه دردیه تو کاسه سیاه و مات چشم عروسک وای نمیدونی چه حرفیه رو لبای غمزده بی خشم عروسک دیروز برات چی بودم عروس حجله بسته امروز برات چی هستم عروسک شکسته فانوس بزرگ عشق تو بی فروغ بود حرفای قشنگت مثل خودت دروغ بود عروسک شکسته ای که همه تنش نگاهه به خاطر نگاه تو چشم شییشه ایش به راهه وقتی میای زمستونش پر لاله های سرخه وقتی میری بهارشم پر لاله سیاهه به من بگو بگو به من دیروز برات چی بودم عروس حجله بسته امروز برات چی هستم عروسک شکسته نازی.tn + نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 9:41 بعد از ظهر توسط نازی |
جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه تو از من دروغ با فته بودی و من از تو گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند حالا چه فرق میکند که من تو را سیاه یا تو مرا سرخ یا زرد بافته باشی ما هر دو پایمال شده ایم نازی.tn + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 6:3 بعد از ظهر توسط نازی |
ببخش اگر تنهات میذارم نازنین واسه این شکسته دل جایی نمونده رو زمین ببخش اگر ابری شده بازم چشام میدونم تو نمیخوای غمو ببینی تو نگام آخه خودت گفته بودی اینا همش یه بازی بود یه بازی عاشقونه خنده به این قصه ها بود میدونم باز نمیخوای بغض دلم رو وا کنم نمیخوای گریه کنم بازی رو باز حاشا کنم تو به من نگفته بودی جایی ندارم تو دلت اسم من شوری نداره تو دل پر از شبت واسه این میخوام برم چون دیگه لبخند ندارم خنده و قصه و شادی واسه بازیت ندارم منو ببخش اگر دارم نیمه این بازی میرم به خدا دلم شکسته دارم از غم میمیرم تو فقط یادت باشه زندگی بودی واسه من نه یه بازی یا یه قصه دنیا بودی واسه من هر کی بیاد تو زندگیت مثل من عاشق نمیشه واسه دستای دلت نخ عروسک نمیشه باشه باز بهم بخند بگو اینا یه قصه بود واسه خندیدن تو یه بازی شیشه ای بود سنگ صدای سخت من زد و این شیشه شکست جونی نمونده بود واسم شیشه رو این غمم شکست میدونم خسته شدی از این همه شکستگی به خدا دارم میرم خسته شدم از خستگی بازی دیگه تموم شده خدانگهدارت باشه خدا نگهدارت واسه یه بازی دیگه باشه نازی.tn
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 5:9 قبل از ظهر توسط نازی |
دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که دربدرم حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن نازی.tn + نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 1:7 بعد از ظهر توسط نازی |
|