|
روز پاییزی میلاد تو در یادم هست روز خاکستری سرد سفر یادت نیست ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من در شب آخر پرواز خطر یادت نیست تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست نیزه بر باد نشستست و سپر یادت نیست یادم هست یادت نیست خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود پس چرا گشت شبانه دربدر یادت نیست من به خط و خبری از تو قناعت کردم قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست یادم هست یادت نیست عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل آنچنان غرق غروری که سحر یادت نیست یادم هست یادت نیست خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود پس چرا گشت شبانه دربدر یادت نیست من به خط و خبری از تو قناعت کردم قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست یادم هست یادت نیست شهریار قنبری + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 8:39 بعد از ظهر توسط نازی |
دوستم داشته باش بادها دلتنگند دستها بیهوده چشمها بی رنگند دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگها می سوزند یادها می گندند باز شو تا پرواز سبز باش از آواز آشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز دوستم داشته باش سیبها خشکیده یاسها پوسیده شیر هم ترسیده دوستم داشته باش عطر ها در راهند دوستت دارمها آه چه کوتاهند دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد نابتر روشنتر بارور خواهم شد دوستم داشته باش برگ را باور کن آفتابی تر شو باغ را از بر کن دوستم داشته باش عطرها در راهند دوستت دارمها آه چه کوتاهند خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم آور بود خواب دیدم در تو رود از تب میسوخت نور گیسو میبافت باغچه گل میبافت دوستم داشته باش عطر ها در راهند دوستت دارمها آه چه کوتاهند نازی .tn + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 1:15 قبل از ظهر توسط نازی |
هیچ بیراهه ای ناشناس در پیش پایم
مرا به سر منزلی مجهول نمیخواند به راه افتادم در هیچ منزلی بر سر راه درنگ نکردم هیچ دعوتی را نپذیرفتم آمور هیچ یک مرا نفریفت که همه را میشناختم و آمدم و آمدم تا بدین جا رسیدم تا " آن " را یافتم همان " نمیدانم چه " ای را کههمه عمر مرا بیقرار خویش کرده بود همان " نمیدانم که " ای که همه چهره ها را در نگاهم بیگانه نموده بود همان " نمیدانم کجا " یی که جهان را در دلم غربتی سیاه ساخت گفتند بیعت کن! نکردم گفتند بمان ! نماندم گفتندد بخواه ! نخواستم رنجم دادند اسیرم کردند بی نامم کردند بد نامم کردند مجروحم کردند تا تسلیمم کنند و تسلیم نشدم تا رامم کنند رام نشدم تا بشوم نشدم تا در غربت ماندگار شوم تا با شب خو کنم همان ناشناسی که دلم را با او آشنا می یافتم نگذاشت تا با این آشناها که دلم با آن ها بیگانگی میکرد بمانم استاد شریعتی (( دوستان برای من دعا کنید این روزها احساس میکنم تو گرداب فرو میرم و با هر دست و پایی که میزنم بیشتر فرو میرم دلم سخت گرفته دعا کنید شاید بتونم این بغض کهنه رو بشکنم و فریاد کنم )) + نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 0:40 قبل از ظهر توسط نازی |
|