|
بازیچه ی دست یار بودن عشق است در پنجه ی غم شکار بودن عشق است در محکمه ای که یار باشد قاضی محکوم طناب دار بودن عشق است + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 11:11 قبل از ظهر توسط نازی |
راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 8:17 قبل از ظهر توسط نازی |
حرمت نگه دار دلم گلم که این اشک خون بهای عمر من است میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو مهر و موم شده به آتش سیگار و متبرک ملعون کتیبه خوان خطوط قبایل دور این سرگذشت کودکیست که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه درخت هیچ آرزویی نمی رسید پس گریه کن مرا به طراوت گلم این اشکها خون بهای عمر رفته ی من است کبوترانم را از یاد بردم رفتم و رفتم تا بدانم از شهری به شهری از چهره ای به چهرهای زیر آسمان شهری که فقط مرگ را در آن به مساوات تقسیم میکردند حرمت نگه دار گلم دلم اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود داد خود را به بی داد گاه خود آورده ام نه کافر نمیشوم هرگز به نمیدانم های خود ایمان دارم شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان همزمان زمزمه میکنند آری گلم دلم حرمت نگه دار که این اشکها خون بهای عمر رفته ی من است سرگذشت کسی که هیچ کس نبود و همیشه گریه میکرد بی مجال اندیشه به بغضهای خود تا کی مرا گریه کند تاکی؟ به کدام مرام بمیرم؟ آری گلم دلم ورق بزن مرا به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند ورق بزن مرا و حرمت نگه دار این اشکها خون بهای عمر رفته ی من است. حسین پناهی + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 1:19 قبل از ظهر توسط نازی |
غم نامه نویس غربتم کن ای دل افسانه شدم حکایتم کن ای دل صد بار برای زنده ماندن مردی یک بار بمیر و راحتم کن ای دل + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 5:11 قبل از ظهر توسط نازی |
من زمزمه ی قصه ای هستم که نم نم شوریده ابر در آن غربت تنهایی را به درگاه بودنم هدیه داده است . عابر یک کوچه به نام زندگی و تاراج شده ی دستان غم برای فریادی که بزرگترین رسالتش سکوت بود و خاموشی . چرا ماندم ؟ من که خشکسالی باران را با تمامیت نفسهایم لمس کرده ام . به چه بهانه زیستن را بو میکشم !؟ شاید من همان کولی خواب گردم که سرگردانی هایش را بودن می خواند و شاید یک پنجره رو به شهری که از خورشید تنها نامی میدانست در قهقرای نفسهایش و یا شاید شاهپرکی که بی آنکه بداند عمر بودنش دو روزه است برای یک عمر جاودان رسمی از زندگی می کشد و دل به تصویر خیالیش می بندد . کجای این خروش قهر آلود نامی از رویا یافتم ؟ آنچه از تمامیت این نفس باقیست آرامشیست بی حس بودن یا عشق ورزیدن . به دنبال چه مبگشتم ؟! هر آنچه از نامم باقیست تنها عشق مادریست که میدانم هیچگاه در نمی یابد نفسهایم کجا به شورش بودن می رسد . دیگر آستانه ی شبهایم پنجره ای رو به افق نمی یابد . خسته ام از بودنی که سی سال را در سی لحظه درد آلود در نوردید و حال که به درگاه هستن رسیده است بودن را نمیداند.شاید لبخندهای بی گاهم تمسخریست بر زندگی تا بداند حال که به آرامش رسیده ام دیگر عشق بر بالهای شکسته ام طعنه نمی زند. به من بنگر غرق شده ام در کابوسی که حال با من چنان یکی شده که معنای آرامش یافته است . چمدان هجرتم برای کوچی بی صدا از تالابهای پر فغان درون یخ بسته ام آماده است . اگر شکایت سرزمین بی هوایم برای لحظه ای از آرامش و عشق چنین ودیعه ای برایم باقی گذارد گله ای ندارم آرامشت را در نهایت یاس بر بال آرزوهایم میدوزم تا مباد فراموش کنم زندگی بر من چنان گذشت که بر دریای بی موج بر درخت بی بر بر پروانه خشک شده در کلکسیونی که هیچ از زیبایی نمی داند . چنان گذشت که بر باد بی وزش. احسنت بر تو ای روزگار که چنان تشنه می سازی که ساقی را بسان خدا می پرستیم . آنچنان همهمه ای از یاس بر دل شقایق می نشانی که شکفتن بر مزاری غبار گرفته را نهایت نفس می خواند . آنچنان خروشی از غم بر دل شب می نشانی که با کورسوی ستاره ای نام زیبای زندگی می یابد . اشتباه بود آنچه بر کنگره ی کاخ ویرانه نفسهایم حک کرده ام . یک آیه ی کوتاه از تمامی لحظاتی که جز حسرت نصیبی نبرده است در کوچه ی خاکی کفشهای خسته بودنم . تنها یک جمله نوشتم " زندگی زیباست " اشتباه بود . اگر قرار بر این است که بی عشق در آرامش و سکوت باشم و یا بی آرامش در تلاطم هجوم درد پس ای زندگی فریاد کن که هیچ بر دلم ننشاندی جز حسرتی که حتی آن را در لابلای گلبرگهای پژمرده اقاقی می خوانم . فریاد کن که هجوم سیل آسای دردی که از آرامشی تهی بر دلم نشاندی چنان خاموشم کرده است که گریزی جز پیوستن به شب و سکوت ندارم . فریاد کن که بر من تنها مهری از نامت زدی بی آنکه حتی یک لحظه جریان داشته باشم در کوچه باغ های عاشقانه ات . نامت را از من بردار که من معنای بودن نمی دانم . بگو که جز غم و درد و سنگینی آرامش و حسرت سرودی بر چنگ بودنم ننواختی آنگاه شاید این فریاد را نشانه ای از وجدانی بخوانم که همیشه از آن اتاقی خالی و پوچ و غبار گرفته در تو دیدم . عشق را بر من حرام کردی دوزخت را به چشمم بهشت نکن که کتیبه هر دو بر من ناخوانده در بودنم سرودی بی انتهاست. برای یک سنجاقک بی پر و بال سایه سار و شاخسار طرب ناک و وادی تفت زده و خشکسال یک هامون بی انتها بر دفتر نفسهایش تمییز داده نمی شود. میشنوی ؟ برای آرامش سنگین و صامتت هیچ لبخندی ندارم که آرامش بی عشق در هیچ فصلی از آواز لحظه ها نوایی ندارد. مپرس سبب سکوتم چیست که از تمامی لحظاتم آنچه از ازل تا همیشه باقیست گره های عقده شده ی فریاد است . دستانم خالیست حال که مرگ دل را با تمامی یاخته هایم لمس میکنم از آرامشم نقابی از زندگی می سازم و بر صورت لحظاتم حک می کنم . اما تو به من نگو دینی بر من نداری که مهر پلیدی بر پیشانیت تابش می گیرد. هرگز هرگز نگو دینی بر من نداری. نازی.tn + نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 4:0 قبل از ظهر توسط نازی |
|