|
درود دوستان. یکی از خوانندگان وبلاگ نسبت به وجود پست قبلی در وبلاگ معترض بودندو من به خاطر احترام به ایشان این پست را حذف کردم . امیدوارم دوستانی که برای آن پست کامنت گذاشتند عذر منو بپذیرند. به جای آن پست یکی از دست نوشته های خودمو میذارم امیدوارم بانی بطلان وقتتون نشم.
غم بی صدای من دلگیرم از نقاب تو شکل کدوم قصیده ای؟ شکل چیه صدای تو؟ وقتی دل شکستمو به مسلخ تو میبرم مغلوب غصه ها نشو سرابه این جونو تنم این تن خستمو بگیر بشکن شب شکسته رو سنگینه بار غم برام بگو بمیر ستاره رو به انتظار زندگی تمام فصلها گذشت چه یأس پر سخاوتی رفت تو دلو برنگشت فصل غم خاکستری تسلیم قلب من نشد برای قلب خسته ان حتی یه دم مرهم نشد غم بی صدای من به فکر موندنم نباش مرگ منو ستاره کن رفتنمو ترانه باش دشنه بزن بودنمو غصه معنیه منم تیشه بزن تو ریشه رو ببین چه ساده میشکنم دژخیم روزگار من به فکر موندن منه من نمیخوام تن بمونه نه فصل مردن منه نازی.tn
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 11:19 قبل از ظهر توسط نازی |
تنهاييم را با تو قسمت مي کنم
سهم کمي نيست گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت
بنشين غمي نيست حواي من بر من مگير اين خود ستايي را که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت
آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفته ام تا روشنم شد در ميان مردگان همدمي نيست
همواره چون من نه فقط يک لحظه خوب من بينديش لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بي نهايت مهربانش
مرهمي
شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگرچه اينک به گوش انتظارم
جز صداي مبهمي نيست + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 1:43 بعد از ظهر توسط نازی |
یه کاری کردی به قلبم که بدونت حتی مردن سخته حتی بی تو خوبم لذت از زندگی بردن یه کاری کردی که از یاد نمیری حتی یه لحظه درد عشقت کرده پیرم اما باور کن میارزه دیدن تو گر چه از دور واسه من یه جور امیده یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی میده این مهمه که میدونم واسه من چقدر عزیزی من که جام عشقو دادم چه بنوشی چه بریزی یه کاری کردی به قلبم که بدونت حتی مردن سخته حتی بی تو خوبم لذت از زندگی بردن دیدن تو گر چه از دور واسه من یه جور امیده یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی میده این مهمه که میدونم واسه من چقدر عزیزی من که جام عشقو دادم چه بنوشی چه بریزی پیشکشت همه نفسهام نازنین خوب همیشه نیمی از تنم شدی تو که ازم جدا نمیشه یه کاری کردی به قلبم که بدونت حتی مردن سخته حتی بی خوبم لذت از زندگی بردن یه کاری کردی که از یاد نمیری حتی یه لحظه درد عشقت کرده پیرم اما باور کن میارزه
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 11:51 قبل از ظهر توسط نازی |
نمیدونم چی بگم وقتی که با اشک خبر کوچ او را با تیتر"قیصر امین پور دل به پاییز سپرد و رفت خوندم مسخ شدم . جزء معدود شاعران خوش قریحه ی ایران که امید بود سال های سال با غزلهای نابش ادبیات سنتی ایران رو در قالب مضمونها ی جدید و کلمات بدیع زنده نگه داره . فکر نمیکنم کسی جاشو بگیره . امیدوارم روحش قرین رحمت و آرامش باشه.این هم شعر لحظه های کاغذی از این شاعر خوش نام.
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی بال های استعاری لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین پله ها ی رو به پایین سقفهای سرد و سنگین آسمان های اجاری با نگاهی سر شکسته چشمهای پینه بسته خسته از در های بسته خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده میزهای صف کشیده خنده های لب پریده گریه های اختیاری عصر جدول های خالی پارک های این حوالی پرسه های بی خیالی نیمکت های خماری رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری عاقیت پرونده ام را با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری روی میز خالی من صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری برای آرامش روحش دعا کنید. + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 2:35 بعد از ظهر توسط نازی |
با دستهایی پر از خداحافظی های نیمه کاره کسی زیر پوست شب میگرید برای آنکه دوستش دارد. به صداقت یک دیوانه قسم عشق چیزی نیست به جز سه حرف که میپوسد در لابلای دفترهای ما . جستجوی بیهوده . انتظار بیهوده . حقارت انگیزه های ما برای با هم بودن. عشق ارتفاع حقیری دارد و منو تو که هر چه رفتیمو رفتیم به هم نرسیدیم و فقط به خودمان خندیدیم . میبینی؟ دیر به خود می آییم و برای رهایی به در بسته میزنیم . نمیدانیم چرا بعد از یک عمر نشستن به خاک باور نمیکنیم زندگی یعنی همین . لحظه هایی که رویاها به کابوس بدل میشوند لحظه هایی که کسی میرود و کسی میماند . لحظه هایی که اگر از آن روی برگردانی شاید هرگز بخششی در کار نباشد و اینگونه است که تا مرگ هرگز زندگی باورمان نمیشود . ما ساکنان عالم خاک هر کدام تفسیر یک شعر بلندیم که هرگز عادلانه تمام نمیشود و درست روی یک علامت سوال که هرگز مسافری برایش فکر نکرد مکث میکنیم و من که همیشه فکر میکردم کسی میاید و به علامتهای سوال فکر میکند حال باورم شده همه ی مسافرها نرسیده به علامت سوال میمیرند . مانده از زندگی برایمان یک مشت خاک که شاید تمام خاطراتم وقتی ناتمام شدم در آن جوانه بزند . این سهم عادلانه زندگی من است. نازی.tn + نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386 1:6 قبل از ظهر توسط نازی |
|