|
سروها افتاده از پا ریخته گلها به خاک یک به یک غلطیده در خون عاشقان سینه چاک این که خون گرید هنوز زخمهای پیکرش از جفای دشمنان شد دو تا فرق سرش نور چشمان حسین او علی اکبر است لاله ی باغ رسول دین حق را یاور است این که لبهایش هنوز یک دگر را میمکد از گلوی نازکش تا ابد خون میچکد آخرین یار حسین او علی اصغر است لاله ی باغ رسول دین حق را یاور است این که زخم نیزه کرد سینه ی او چاک چاک این نهال نوجوان صاحب این جسم پاک میوه ی قلب حسن قاسم نام آور است لاله ی باغ رسول دین حق را یاور است این که نزدیک فرات خشک لب اقتاده است این که در بزم وفا بی دریغ افشانده دست اوست عباس علی تکیه گاه لشکر است لاله ی باغ رسول دین حق را یاور است این که شد از سوی دوست هر بلا را مشتری شد جدا انگشت او از پی انگشتری او حسین فاطمه نور چشم حیدر است لاله ی باغ رسول دین حق را یاور است سروها افتاده از پا ریخته گلها به خاک یک به یک غلیده در خون عاشقان سینه چاک اينک در همهمه ي حيرت و بي کسي دستان تهي مانده ي ما را از دامان بلند نگاهت کوتاه مکن يا حسين
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 0:42 قبل از ظهر توسط نازی |
هنوز ديدن تو از پس اين پرده شفاف اين همه باران اين همه باران اين همه فاصله به دنيايی می ارزد. هنوز هم حضور اين چمدان خاک گرفته بر درگاه رفتن و باز نيامدن تو و يک نگاه منتظر و ساده آشنا که لحظه آمدنت را خبر می آورد به دنيايی می آرزد. آخر اين نشد که من وجب به وجب کتاب فاصله ها را گريه کنم آنوقت تو اين طور ساده اين طور بی خيال به من و دلتنگيهايم لبخند بزنی. اما هنوز سرخی گونه هايت به وقت هر لبخند بی گاه به دنيايی می ارزد باور کن.باور کن*** من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم من که ديگر کنار اقليم اين روياها به خواندن همين گريه های يواشکی قانعم. تو هم اينطور نمک به زخم بی کسيم نپاش. بگذار با تکرار همين ترانه های ساده سر کنم . بگذار سبد خنده ها از آوار گريه های من بوی باران بگيرد. برای تو چه فرق ميکند؟ گاهی همه خنده ها و گريه ها ادامه همين سکوت هزار ساله است. چقدر در تاريکی و تنهايی شعر نوشتن خوب است. اگر در اين ترانه ها فرياد هم بزنم کسی نميشنود . اگر حتی در ناباوريشان بميرم کسی گريه نميکند. اگر از تو بخواهم که بر گردی و بمانی هيچ کس سادگی و خوش خياليم را ملامت نميکند. اين ترانه ها را دوست دارم که واگويه ای از خلوت و تنهايی هميشگی منند حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی*** نازی.tn + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 2:11 بعد از ظهر توسط نازی |
سراغ قدمهايت را از راههايی ميگرفتم که هرگز تو را به خواب عبور هم نديده بودند. تقصير من بود که نامت را با عطر ستاره ها بر بالش شب مينوشتم تا آسمان خوابهايم بوی تو را داشته باشد. تقصير من بود که برای آمدنت فال ميگرفتم . نبايد گره خيال و خاطره را از حقيقت روز مرگی باز ميکردم که رويای آفتابی تو برای يک عمر عاشق ماندنم کافی بود. شبانه ام را فروخته ام. کجايی تا ببينی در مرگ آرزوهايمان چندين بار جامه سياه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحيم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبور تو چقدر آينه شکستم تا حضور تلخ ثانيه ها تکثير نشوند. چشمهايم را دلداری ميدادم ميگفتم باران که دليل نميخواهد امروز يا فردا چه فرق ميکند ؟ اگر قرار به باریدن باشد بيا به رسم دلهای شکسته برايم از دريا و باران بگو . خودم کويرو سراب را خوب ميدانم.¤¤¤ + نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 11:40 قبل از ظهر توسط نازی |
|