|
درود به شما دوستان عزیزم مستانه یکی از دوستان خوب من این شعر رو برام تو کامنت گذاشته بود و من دوست داشتم که شما دوستان عزیزم خواننده ی این شعر زیبا باشید از تو ممنونم مستانه به خاطر شعری که به من ناچیز هدیه دادی.
آهای آفتاب کجایی؟ + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 3:57 قبل از ظهر توسط نازی |
من به اندازه ی غوغای شما تنهایم من چو آرامش آغاز بلا تنهایم شب چشمان مرا چشم شما هیچ ندید من غریبانه به دنیای شما تنهایم شب تنهائی من بیوه ی ماتم زائی ست نه صدائی، نه ندائی، نه کلامی، تنهایم دل آئینه ی من بهت غبار آگینی ست پس این پرده ی سربی هوا تنهایم من ز دامان کویر تا لب بحر حضور پر یک جرعه ی شوق همه جا تنهایم پر و بالی نزدم، حجم نفس کشت مرا کمکی، مرغک آزاده رها تنهایم به که رو کنم و به که بنالم از خویش که غمم هست و ندانم که چرا تنهایم + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 7:39 بعد از ظهر توسط نازی |
بغض نمیکنم روزی من بود و تنهایی و داستانی در زندگی بی زندگی. نفس و بودنی که هیچگاه معنایی جز رویای مادر نداشت. رازی فرو خفته در شبهای گریه آلود پدر و آرزوی مادر و باز هم بودن. با هم بودن. بی هم بودن. سکوت بود و نگاهی معصومانه که باید دریچه ای میشد برای رویای زیبای زندگی که نشد و شد قابی خالی برای هر کلام از معنای بی مفهوم زندگی . قد کشیدن. سرکوب شدن. تلف شدن. پلاسیدن. پوچ شدن و بزرگ شدن بی درک رویایی کودکانه و عروسک و آغوشی حتی سرد. من بود و تنهایی. گریه نمیکنم من بود و تنهایی غبار گرفته بر درگاه همیشه بودن . من بود و نیستانی بی آهنگ و بی آواز و حتی حکایت و شکایت. من بود و اشک این نیاز فرو ریخته در دل و فرو خورده در چشم. آرزو بود و ابری خالی بر بالای سر برای نقشینه کردن آرزوها و رویاها و دستی که آن همه نقش را در چشم بر هم زدنی سراب کند و بماند تشنگی. سکوت بود و سبزینه ی متعفن بودن. زورقی نبود. دریایی نبود. ساحلی نبود . اصلاً آبی نبود. هر چه بود تشنگی و سکوت و سیاهی و سکوت بود و بس. باور کن. باور کن که حتی دیگر رویایی نبود . آرزویی نبود. آه نمیکشم گذشت سرنوشت بی که توان آن را از سر نوشت. بی عروسک بی عشق و بی رویا و بی ........ حال ایستاده بر بلندای قلبی که حتی سوزی برای آههای نسروده اش ندارد. هر آنچه هست تنهایی و تنهایی و تنهایی هزار ساله و مکرر که پینه بست در دل و یکی شد با خون. خستگی از بی پر و بالی و بی آسمانی که بتوان حتی در خواب ستاره هایش را چید. هر آنچه زمزمه شد به جای سکوت واژه ایست که به جای لبخند بر روی لبانم دوخته شد تنهایم تنها. اما باور کن هیچگاه و هچیگاه بغض نمیکنم. گریه نمیکنم. آه نمیکشم. نازی.tn + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 6:40 بعد از ظهر توسط نازی |
|