|
من امشب سراپا زمستانیم اگر تو نیائی به مهمانیم دلم سرد و در بستر احتضار و خشکیده چشمان بارانیم خدا را یک امشب بپرس از خودت چه شد عاقبت حال زندانیم به موجی ز چشمان دریائیت کشیدی به گرداب حیرانیم بگو تا بگویم بر آن زنده یار صفیر پر آشوب طوفانیم + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 12:13 بعد از ظهر توسط نازی |
|